در میان شب ها شبی است که رحمت و عطوفت خدای مهربون به اندازه وسعت زمین و آسمان جاریست و فرشتگانش در انتظار شنیدن حاجات و درخواست بندگانند و چه زیبا شبی است این شب. گویند در شب لیله الرغائب درهای آسمان بر روی زمین گشوده شده و ملائک در پی شنیدن نیایش های اهل ایمان بر روی زمین هستند. در اولین شب جمعه ماه رجب که لیله الرغائبش نامند ما را هم از دعای خیرتون فراموش نکنید. نجوای عاشقانه در این شب میان بنده و معبود، عاشق و معشوق بسیار زیبا و دیدنیست. بیاییم در این شب عزیز که در پیش داریم، برای نزدیکان و دوستان خوبمان هم دعا کنیم چون دعا در حق دیگران در درگاه آن مهربان ترین، زودتر به هدف اجابت نایل می شود. دو چیز مهم در دعاها یادمون نره یکی طلب صحت و سلامتی و دیگر طلب سعادت و عاقبت بخیری و البته هرآنچه دل تنگمان بخواهد.
ثواب روزه در ماه رجب به ویژه روز اول، لیله الرغائب، نیمه رجب و آخرماه رجب بسیار موردتاکید است و شیخ صدوق به نقل از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نقل آورده که اگر به اندازه همه کره زمین به عنوان طلا انفاق کنی، ثواب یک روز روزه در این ماه بیشتر از ثواب این انفاق خواهدبود. پس اگر توفیق حاصل شد و عذری نداشتید حتماً روزه در این ایام یادتون نره.
خدای مهربون تو تنها کسی هستی که در هر حال مرا می پذیری، با پای شکسته هم می توان به سویت راه پیمود، با قلب شکسته می توان از تو پناه جست، با دلی آزرده می توان از تو طلب مرهم کرد و ...
و ای خدای مهربون تو تنها خریداری که اجناس شکسته را خریداری و بهایی بیش از جنس سالم برایش می پردازی! ای خدای مهربون تنها تویی که آغوشت همواره به رویم باز است چه خطاکار باشم چه نباشم، خدایا تنها تویی که هیچ گاه تنهایم نمی گذاری حتی اگر در میان بندگانت تنهاترین باشم، تنها تویی که می بخشی بی آنکه منتی بر من گذاری، تنها تویی که در هیچ حال در رحمتت را بر رویم نمی بندی، تنها تویی که در تنهایی ها و دلتنگی ها همیشه مرا همراهی، تنها تویی که همواره بر خطاهایم با دیده اغماض می نگری تا شاید خطایم را دریابم، تنها تویی که سخن گفتن با تو حتی نیاز به لب گشودن ندارد و از منویات درونم همیشه آگاهی، تنها تویی که مرا بیش از من دوست می داری، تنها تویی که ...
پس ای خدای مهربون از خطاهایم درگذر، اعمال و رفتارم را مایه نزدیکی و قرب خودت قرار ده، عاقبت امورم را در خیر و نیکی قرار ده، گناهانم را بر من ببخش، زیبایی و لذت طاعت و عبادتت را بر من بچشان، مرا هم در زمره آمرزیدگانت قرار ده، سعادت دنیا و آخرت را نصیبم کن و ... ای محبوب من بهتر از هر آنچه برای خود از تو درخواست کردم را برای دوستانم که بهترین هستند، نصیب کن. آمین
چشمانت را ببند و به نزدیکترین خاطره زیبای زندگیت بیندیش اگر لبخندی از رضایت بر لبانت نشست نفس عمیقی بکش و چشمانت را باز کن.
هر روز و هر روز و هر روز اینکار را تکرار کردم و زندگی هر روز آرامش بیتشری به من هدیه داد و من سر بر سجده گذاشتم و شکر کردم.
حتی گاهی زیر باران ایستادم و چشمانم را بستم و با سکوت به لحظه های دلنشین زندگیم فکر کردم و چقدر صدای ریزش باران دل انگیزتر می شد برایم.
گاهی که دلم گرفته و فریاد در گلویم قلقلکم می دهد و به دنبال روزنه ای برای فرار می گردد به آسمان خیره میشوم و آرام زمزمه می کنم خدایا و خیره می شوم به آبی بی پایانش و چقدر خدا مهربانیش را به رخم می کشد و آرامم می کند.
کنار می آیم با نبودنت
وقتی سکوت می کنم میپنداری که راضیم یعنی همه میپندارند که سکوت علامت رضایت است اما شده است گاهی از خودت بپرسی معنی اینهمه سکوت من چیست؟
چشم هایم را میبندم بر همه چیز بر همه حرفاهی تلخ و شیرینت و با خودم آرام زمزمه میکنم که زندگی همین است.
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
سکوت را می شود خیلی متفاوت معنا کرد
گاهی سکوت می کنی که دیده نشوی
گاهی سکوت می کنی که دیده شوی
اما کاش میشد حرف زد و سکوت نکرد تا احساست تبدیل به بغض نشود و از بغض های فرو خورده به مرز خفگی نرسی
راستی فلسفه سکوت چیست؟
به دنبال واژه مباش... کلمات فریبمان می دهند وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود باید فاتحه کلمات خواند!!!!!!!!!!!!!!!!
وقت ساز و دهل و دلقک دربار گذشت.... ساقیا وقت نوا شد نی پر ساز بیار... روح بیمار و سیه روز مرا درمان نیست... تن بی جان مرا مرهم و تیمار بیار... مانده ام بی خبر و بی کس ایام فراغ... یادی و یا خبری از صحت یار بیار
همه زندگی دنبال این هستیم که خوب زندگی کنیم شب های قدر به پهنای صورت اشک میریزیم شاید خدا توی سال جدید سرنوشت خوبی رو واسمون رقم بزنه شب آرزوهای هر سال چشم به آسمون می دوزم تا خدا ما رو ببینه و آرزوهای تموم نشدنی ما رو بر آورده کنه هر بار که به زیارت میریم آنقدر دعا می خونیم و عبادت می کنیم که شاید یه در رحمتی باز بشه و گره از مشکلاتمون باز کنه،
اما گاهی وقتا که وقت داریم تا با خودمون خلوت کنیم تا حالا شده به این فکر کنیم که شاید اونی که اون بالاست اونی که بهش میگیم خدا و ازش انتظار داریم همیشه مشکلاتمون رو حل کنه دلش می خواد یه کم حوسمون بهش باشه نه به خودمون و آرزوهامون و مشکلاتمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلیا مثل من وقتی مشکل دارند وقتی یه سنگی جلوی پاشون هست یا وقتی یه چیزی می خوان یاد خدا میافتن اما راستش با اون خیلیا کار ندارم اما دلم نمیخواد اینطوری باشم و موقع سختیا یادم بیاد که خدایی هم هست دوست دارم قوی تر باشم یقینم به اون بالا سری بیشتر بشه یا به قول بعضیا ایمانم قوی تر بشه اینا رو ننوشتم تا کسیو متهم کنم فقط خواستم یکی کمکم کنه یه دوست..........
صدای پای کسی را شندیم و به سوی صدا نیم خیز شدم که دستی بر شانه ام نشست بر خلاف دستان همیشه سرد من، گرم بود و آرامشی عجیب در وجودم سرازیر شد مدت ها بود که کسی حتی نگاهی هم به سوی من نکرده بود اما اینبار دستی آمد و بر شانه های تکیده و خسته از بار روزگارم نشست و من که سالها در پیله تنهایی ام کز کرده بودم نشست ..........................
کمی به من نگاه کن................
من تنها و شکسته بال در این غربت تنهایی مانده ام بی ذره ای عشق و امید مرا دریاب شاید این چند سحر آخرین ثانیه های التیام بخشیدن به زخم های کهنه من باشد...........
سلام به وسعت آسمان خدا، به وسعت خود خدا
و اما خدا.........
تا حالا شده واسه خدا ناز کنید و اونم ناز بکشه
تا حالا شده صداشو بشنوید؟
تا حالا شده خدا دلش براتون تنگ بشه؟
من همه اونارو تجربه کردم وقتی صداشو شنیدم به خودم لرزیدم
یه ترس شیرین همه وجودم رو گرفت
واسش ناز کردم یهو آرامش همه وجودم رو گرفت
وقتی دلش واسم تنگ میشه آروم و بدون دلیل اشک میریزم
حالا اگه این حسارو درک کردی منم خبر کن
پدرم که آرش رو کنار تخت من دید جوش آورد و با عصبانیت گفت: پس تو به خاطر این پسره بود که جلو من وایستادی؟ هان ورو کرد به آرش وگفت مرتیکه تو مگه خودت ناموس نداری که نشستی با ناموس مردم گل میگی گل میشنوی ...پدرم با آرش دست به یقه شدند و آرش هر چی سعی کرد توضیح بده پدر اجازه نمیداد تا اینکه پرستار بخش از راه رسید وگفت: آقایون چه خبره اینجا بیمارستانه اینجا جای دعوای خانوادگی نیست جمعش کنید این بساطو.....پدرو آرش رو از بخش بیرون کردند اما صدای فریادهای پدرم رو میشنیدم دستم رو گذاشته بودم روی گوشم تا صدایی نشنوم اما نمیشد ضربان قلبم تند شده بود مستاصل و نگران بودم داشتم دیوونه میشدم پدرم خیلی بی منطق شده بود نمیدونستم باید چه کار کنم با همین افکار خوابم برد نصفه شب یهو از خواب پریدم یه تصمیمی گرفته بودم وباید عملیش میکردم به نظرو تنها راه ممکن بود از روی تختم به زحمت اومدم پایین و از در انهتای سالن رفتم بیرون وارد حیاط شدم نگهبان سرش گرم بود یواشکی از در بیمارستان زدم بیرون مثل دیوونه ها توی خیابونا می چرخیدم میدونستم اگه پلیس منو با این وضع ببینه حتما برم میگردونه بیمارستان هر چند راه رفتن برام سخت بود اما به زحمت خودم رو رسوندم خونه خالم خاله تقریبا هم سنم بود و اون شب مثل خیلی شبای دیگه شوهرش شب کار بود در زدم وقتی در رو باز کرد و منو با اون حال دید منو برد توی خونه کنارم نشست وگفت: این چه کاریه که کردی نگفتی حالت بدتر شه رو کردم بهش و گفتم خاله اگه می خوای مثل بقیه سین جیم کنی من برم خودم یه جایی گم گور کنم هم شما از دست من راحت شید هم من
خاله یه پپتو آورد پیچید دورم وگفت: منظوری نداشتم اما حالا اینا مهم نیست تو اصلا حال خوشی نداری باید استراحت کنی
بهش گفتم: خاله میتونم یه تلفن بزنم؟ گفت: آره الان تلفن رو برات میارم
به آرش زنگ زدم و همه ماجرا رو تعریف کردم کلی باهام د عوا کرد اما بعدش آدرس خونه خاله رو گرفت و نمیدونم چطوری سر نیم ساعت خودش رو رسوند اونجا
وقنی در خونه رو زدن فکز کردم باباست رنگم پریده بود خاله رو کرد بهم و گفت: خاله یه آقاییه میگه اسمش آرشه با تو کار داره
بهش نگاه کردم و گفتم خاله اگه اشکالی نداره میشه بیاد تو .. خاله با ترید نگاهی بهم کرد و در روباز کرد و آرش اومد تو خونه خالهو آرش نگران بودند دوباره دستم خونریزی کرده بود و من میدیدم که ذره ذره توانم کمتر میشه اما حاضر نبودم برگردم به اون بیمارستان لعنتی
اصرارخاله و آرش هم فایده ای نداشت من تصمیم خودم رو گرفته بودم و از تصمیمم بر نمیگشتم آرش بلند شد تا یه دکتر خبر کنه که خاله گفت: همسایه ما دکتره میرم خبرش میکنم دکتر اومد بالای سرم رو به خاله کرد وگفت: ایشون باید بهشون خون داده بشه من از این بیشتر کاری از دستم بر نمیاد اما برای الان برید و این داروهارو بگیرید من صبح میام بهش سر میزنم
دکتر رفت وآرش رفت سراغ داروها داروهارو گرفت داد به خاله و رفت تاوی ماشینش و به خاله گفت: من توی ماشینم میمونم اگه کاری داشتید خبرم کنید
خاله تا صبح بیدار بود اما من بیهوش و هشیار بودم و فقط دلم میخواست این شب لعنتی تموم بشه بالاخره صبح شد و دکتر همسایه اومد تا منو ببینه رو به من کرد و گفت: حیف نیست دختر جوانی به زیبایی وسادابی شما این کار رو با خودش بکنه؟ من هر کاری میتونستم کردم اما باید بری بیمارستان شوخی بر دارنیست خون زیادی ازت رفته حالا خود دانی
دکتر رفت از خاله خواهش کردم آرش رو صدا بزنه..................
سلام به دوستان ورفیق شفیقم من رو باید ببخشید اما رفیق می دونه من چقدر سرم شلوغ بود ووقت هیچ کاری رو نداشتم من رو عفو کنید اما الان که به روز میشم کل داستان باقیمانده رو می نویسم تا جبران بشه