وقت ساز و دهل و دلقک دربار گذشت.... ساقیا وقت نوا شد نی پر ساز بیار... روح بیمار و سیه روز مرا درمان نیست... تن بی جان مرا مرهم و تیمار بیار... مانده ام بی خبر و بی کس ایام فراغ... یادی و یا خبری از صحت یار بیار
همه زندگی دنبال این هستیم که خوب زندگی کنیم شب های قدر به پهنای صورت اشک میریزیم شاید خدا توی سال جدید سرنوشت خوبی رو واسمون رقم بزنه شب آرزوهای هر سال چشم به آسمون می دوزم تا خدا ما رو ببینه و آرزوهای تموم نشدنی ما رو بر آورده کنه هر بار که به زیارت میریم آنقدر دعا می خونیم و عبادت می کنیم که شاید یه در رحمتی باز بشه و گره از مشکلاتمون باز کنه،
اما گاهی وقتا که وقت داریم تا با خودمون خلوت کنیم تا حالا شده به این فکر کنیم که شاید اونی که اون بالاست اونی که بهش میگیم خدا و ازش انتظار داریم همیشه مشکلاتمون رو حل کنه دلش می خواد یه کم حوسمون بهش باشه نه به خودمون و آرزوهامون و مشکلاتمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلیا مثل من وقتی مشکل دارند وقتی یه سنگی جلوی پاشون هست یا وقتی یه چیزی می خوان یاد خدا میافتن اما راستش با اون خیلیا کار ندارم اما دلم نمیخواد اینطوری باشم و موقع سختیا یادم بیاد که خدایی هم هست دوست دارم قوی تر باشم یقینم به اون بالا سری بیشتر بشه یا به قول بعضیا ایمانم قوی تر بشه اینا رو ننوشتم تا کسیو متهم کنم فقط خواستم یکی کمکم کنه یه دوست..........
صدای پای کسی را شندیم و به سوی صدا نیم خیز شدم که دستی بر شانه ام نشست بر خلاف دستان همیشه سرد من، گرم بود و آرامشی عجیب در وجودم سرازیر شد مدت ها بود که کسی حتی نگاهی هم به سوی من نکرده بود اما اینبار دستی آمد و بر شانه های تکیده و خسته از بار روزگارم نشست و من که سالها در پیله تنهایی ام کز کرده بودم نشست ..........................
کمی به من نگاه کن................
من تنها و شکسته بال در این غربت تنهایی مانده ام بی ذره ای عشق و امید مرا دریاب شاید این چند سحر آخرین ثانیه های التیام بخشیدن به زخم های کهنه من باشد...........
سلام به وسعت آسمان خدا، به وسعت خود خدا
و اما خدا.........
تا حالا شده واسه خدا ناز کنید و اونم ناز بکشه
تا حالا شده صداشو بشنوید؟
تا حالا شده خدا دلش براتون تنگ بشه؟
من همه اونارو تجربه کردم وقتی صداشو شنیدم به خودم لرزیدم
یه ترس شیرین همه وجودم رو گرفت
واسش ناز کردم یهو آرامش همه وجودم رو گرفت
وقتی دلش واسم تنگ میشه آروم و بدون دلیل اشک میریزم
حالا اگه این حسارو درک کردی منم خبر کن
پدرم که آرش رو کنار تخت من دید جوش آورد و با عصبانیت گفت: پس تو به خاطر این پسره بود که جلو من وایستادی؟ هان ورو کرد به آرش وگفت مرتیکه تو مگه خودت ناموس نداری که نشستی با ناموس مردم گل میگی گل میشنوی ...پدرم با آرش دست به یقه شدند و آرش هر چی سعی کرد توضیح بده پدر اجازه نمیداد تا اینکه پرستار بخش از راه رسید وگفت: آقایون چه خبره اینجا بیمارستانه اینجا جای دعوای خانوادگی نیست جمعش کنید این بساطو.....پدرو آرش رو از بخش بیرون کردند اما صدای فریادهای پدرم رو میشنیدم دستم رو گذاشته بودم روی گوشم تا صدایی نشنوم اما نمیشد ضربان قلبم تند شده بود مستاصل و نگران بودم داشتم دیوونه میشدم پدرم خیلی بی منطق شده بود نمیدونستم باید چه کار کنم با همین افکار خوابم برد نصفه شب یهو از خواب پریدم یه تصمیمی گرفته بودم وباید عملیش میکردم به نظرو تنها راه ممکن بود از روی تختم به زحمت اومدم پایین و از در انهتای سالن رفتم بیرون وارد حیاط شدم نگهبان سرش گرم بود یواشکی از در بیمارستان زدم بیرون مثل دیوونه ها توی خیابونا می چرخیدم میدونستم اگه پلیس منو با این وضع ببینه حتما برم میگردونه بیمارستان هر چند راه رفتن برام سخت بود اما به زحمت خودم رو رسوندم خونه خالم خاله تقریبا هم سنم بود و اون شب مثل خیلی شبای دیگه شوهرش شب کار بود در زدم وقتی در رو باز کرد و منو با اون حال دید منو برد توی خونه کنارم نشست وگفت: این چه کاریه که کردی نگفتی حالت بدتر شه رو کردم بهش و گفتم خاله اگه می خوای مثل بقیه سین جیم کنی من برم خودم یه جایی گم گور کنم هم شما از دست من راحت شید هم من
خاله یه پپتو آورد پیچید دورم وگفت: منظوری نداشتم اما حالا اینا مهم نیست تو اصلا حال خوشی نداری باید استراحت کنی
بهش گفتم: خاله میتونم یه تلفن بزنم؟ گفت: آره الان تلفن رو برات میارم
به آرش زنگ زدم و همه ماجرا رو تعریف کردم کلی باهام د عوا کرد اما بعدش آدرس خونه خاله رو گرفت و نمیدونم چطوری سر نیم ساعت خودش رو رسوند اونجا
وقنی در خونه رو زدن فکز کردم باباست رنگم پریده بود خاله رو کرد بهم و گفت: خاله یه آقاییه میگه اسمش آرشه با تو کار داره
بهش نگاه کردم و گفتم خاله اگه اشکالی نداره میشه بیاد تو .. خاله با ترید نگاهی بهم کرد و در روباز کرد و آرش اومد تو خونه خالهو آرش نگران بودند دوباره دستم خونریزی کرده بود و من میدیدم که ذره ذره توانم کمتر میشه اما حاضر نبودم برگردم به اون بیمارستان لعنتی
اصرارخاله و آرش هم فایده ای نداشت من تصمیم خودم رو گرفته بودم و از تصمیمم بر نمیگشتم آرش بلند شد تا یه دکتر خبر کنه که خاله گفت: همسایه ما دکتره میرم خبرش میکنم دکتر اومد بالای سرم رو به خاله کرد وگفت: ایشون باید بهشون خون داده بشه من از این بیشتر کاری از دستم بر نمیاد اما برای الان برید و این داروهارو بگیرید من صبح میام بهش سر میزنم
دکتر رفت وآرش رفت سراغ داروها داروهارو گرفت داد به خاله و رفت تاوی ماشینش و به خاله گفت: من توی ماشینم میمونم اگه کاری داشتید خبرم کنید
خاله تا صبح بیدار بود اما من بیهوش و هشیار بودم و فقط دلم میخواست این شب لعنتی تموم بشه بالاخره صبح شد و دکتر همسایه اومد تا منو ببینه رو به من کرد و گفت: حیف نیست دختر جوانی به زیبایی وسادابی شما این کار رو با خودش بکنه؟ من هر کاری میتونستم کردم اما باید بری بیمارستان شوخی بر دارنیست خون زیادی ازت رفته حالا خود دانی
دکتر رفت از خاله خواهش کردم آرش رو صدا بزنه..................
سلام به دوستان ورفیق شفیقم من رو باید ببخشید اما رفیق می دونه من چقدر سرم شلوغ بود ووقت هیچ کاری رو نداشتم من رو عفو کنید اما الان که به روز میشم کل داستان باقیمانده رو می نویسم تا جبران بشه
ما توی حیاط خونمون یه چاه آب داریم که هر وقت آب خونمون قطع میشه از اون آب میاریم اون روزم خواهرم برای کشیدن آب سر چاه رفته بود که افتاد توی چاه هر چی تلاش کردیم نتونستیم درش بیاریم وقتی هم که درش آوردیم کار از کار گذشته بود من و خواهرم دو قلو بودیم واین مساله خیلی من رو آزار داد و برام سخت تموم شد تا یه هفته تو حال خودم نبودم اصلا نمیفهمیدم چکار می کنم وچی میگم وخلاصه یه جورایی دیوونه شده بودم هفته آخر شهریور بود مادرم فقط ما دو تا رو داشت که خواهرم هم اونطوری از دست رفت و من هم که جلوی چشماش داشتم پرپر می زدم داشت دیوونش می کرد به خاطر مادرم سعی کردم با موضوع کنار بیام و سر پا بشم ..........
بعد از چهلم خواهرم تازه داشت زندگیمون به حالت اولش بر می گشت که مادرم سکته کرد ویه هفته بستری شد اما داغ از دست دادن خواهرم از طاقت اون بیرون بود و اون رو هم خیلی زود تر اونی که فکرش رو کنیم از دست دادیم (وقتی داشت این حرفا رو می زد اشکش مثل ابر بهاری سرازیر شده بود من سعی می کردم گریه نکنم و آرومش کنم اما واقعا سخت بود از دست رفتن دوتا عزیز توی کمتر از دو ماه یه چند دقیقه ای فقط گریه کرد و من هم چیزی نگفتم یعنی حرفی برای گفتن نداشتم) گفتم: آرش تو رو خدا گریه نکن می دونم داغ عزیز سخته من رو ببخش که مجبورت کردم این خاطرات رو به یاد بیاری ........ سرش رو بلند کرد وگفت: بعد از اون ماجرا دلم نیومد بابام رو تنها بذارم می دونستم تنهایی داغونش می کنه پیشش موندم حالا هم بعد از کلی اصرار راضیش کردم که باهام بیاد تا ............. دوباره سرش رو انداخت پایین و گفت: بیاییم خونتون این کار رو پارسال قصد داشتم بکنم که اون اتفاقا نذاشت
از حرفش شوکه شدم باورم نمیشد آرش ازم خواستگاری می کرد اونجا اونطوری آروم بهش گفتم: نه آرش خواهش می کنم ..... با تعجب نگاهم کرد و گفت: چرا؟ گفتم من نمیخوام سنگ رو یخ بشی من می دونم برخورد خانداه ام با تو چطوریه نمی خوام اذیت بشی بشکنی خورد بشی خواهش می کنم به خاطر منم که شده بی خیال شو. اومد روی صندلی کنارم نشست وگفت: ستایش من به خاطر تو بی خیال نمی شم چون دوستت دارم فقط یه راه داره که از سر راهت برم کنار که توی چشمام نگاه کنی و بگی که دوستم نداری اونوقت برای همیشه میذارم و می رم
سرم رو انداختم پایین چون می دونستم اگه توی چشماش خیره بشم نمی تونم بهش دروغ بگم اما از طرفی هم می دونستم اگه بیاد خونمون خورد میشه ومن این نمی خواستم همون جور که سرم پایین بود گفتم: من .....من دوستت ندار م این رو گفتم و از اونجا اومدم بیرون ....
سراسیمه اومد دنبالم جلوم رو گرفت وگفت: ستایش کجا می ری من که باور نمیکنم تو راست نمیگی بگو که راست نمیگی نگو که دوستم نداری چون باورم نمیشه اگر دوستم نداشتی منتظرم نمیموندی یادگاری که بهت داده بودم رو نگه نمی داشتی ( راست می گفت یه سال انتظار کشیده بودم تا برگرده بهش دروغ گفته بودم من با تمام وجودم دوستش داشتم ) گفت: ستایش توی چشمام نگاه کن ... سرم رو بلند کردم و توی چشماش خیره شدم اما قدرت حرف زدن نداشتم توی چشماش التماس بود خواهش بود عشق بود غصه ونگرانی بود....نه می تونستم بگم ؟آرره نه می تونستم بگم نه دو راهی بدی بود انتخاب سخت بود از انتخاب کردن هر راهی می ترسیدم . می ترسیدم پشیمون بشم .آرش دوباره صدام کرد و گفت: ستایش من حاظرم به پای پدرت بیافتم التماسش کنم تا راضی بشه آروم شروع کردم به راه رفتن و اونم کنارم راه رفت بهش گفتم: آرش من دوست ندارم جلوی چشمام شکستنت رو ببینم خواهش می کنم بفهم .به خاطر منم که شده برو خواهش میکنم.....
قبل از این که حرفی بزنه سوار اولین تاکسی شدم و رفتم . داشتم دیوونه میشدم آرش کنارم بود برای رسیدن بهش فقط یه قدم راه بود اما انگار فرسنگ ها فاصله بین ما بود بغض کرده بودم و اشکام منتظر سرازیر شدن حالا می فهمیدم که چقدر دوستش دارم سعی می کردم اشکام رو پاک کنم چشمام قرمز شده بود یه جایی نزدیک خونه مادر بزرگم از ماشین پیاده شدم و سعی کردم با شستن صورتم چشمای قرمزم رو به حالت اولش بر گردونم ......آنشب وقتی به خونه برگشتیم مثل همیشه پشت میز تحریرش روبروی آشپزخانه نشسته بود .سعی میکردم نگاهش نکنم اما سنگینی نگاهش رو احساس می کردم .....
دوست داشتم می تونستم به کسی بگم که آرش رو دوست دارم اما به کی می تونستم بگم داشتم خفه میشدم شبها تا صبح از این فکر خوابم نمیبردتا این که برای ثبت نام مدرسه رفته بودم چند بار برام بوغ زد اما سعی کردم نشنیده بگیرم شیشه اش رو داد پایین و گفت: چرا سئار نمیشی؟ سوار شو زشته بشین بریم کارت دارم.
مجبور شدم سوار شم آرش توی راه مدام حرف میزد از این که مهم نیست چی پیش میاد و حاضره به خاطر من هر کاری بکنه . یه لحظه نگاهش کردم و گفتم: آرش .گفت: جانم گوشم با شماست/ گفتم: منو فراموش کن (یکدفعه زد روی ترمز و یه نگاهی بهم کرد و گفت:) چی کار کنم؟ فراموشت کنم؟ اصلا می غهمی داری چی میگی ؟ ستایش جان عزیز من بارها بهت گفتم الان هم میگم تو همه زندگیه منی و منم حاظر نیستم از دستت بدم می فهمی؟ می دذونی توی تمام مدتی که ازت دور بودم بهم چی گذشت؟......یه مکثی کرد و گفت: اصلا .. اصلا بیا یه مدتی با هم دوست باشیم نمیدونم اسمش هر چی هست شاید توی این مدت اوضاع تغییر کرد
یه کم فکر کردم نمیدونستم باید چی بگم . با التاماس بهش گفتم میشه صبر کنی؟ گفتک تا ابدم صبر می کنم اما نه نگو خواهش میکنم خوب فکرتو بکن بعد تصمیم بگیر فقط گریه نکن چون من طاقت دیدن اشکای تو رو ندارم حالا هم یه کم آروم باش ( یه بطری آب داد بهم و گفت) حالا اینو بخور یه کم آروم شی
منو رسوند مدرسه و صبر کرد تا کارم تموم بشه وقتی داشتم از مدرسه میامدم بیرون بهم اشاره کرد که برم پیشش رفتم طرف ماشینش و گفت: سوار شو بریم یه کار کوچیک باهات دارم . گفتم: دیرم میشه .گفت: نترس قول میدم زود برت گردونم .....................
آرش بود که جلوم وایستاده بود اما... اما چقدر عوض شده بود. اون آرش یک سال یش نبود.خیلی زود سرم رو بر گردوندم و گفتم: بعد از یک سال اومدی که چی بشه؟ اومدی که چی بگی؟ ... معذرت می خوام!!! اصلا فکر کردی تو ی این مدت به من چی گذشت؟ نمیخوام ببینمت... ( راهم رو گرفتم و رفتم اما اومد دنبالم صدام کرد جوابش رو ندادم دوباره صدام کرد بازم جوابش رو ندادم این بار جلوم رو گرفت ) و گفت: ستایش... خواهش می کنم یک لحظه اجازه بده منم حرف بزنم بذار توضیح بدم... گفتم: توضیح بدی؟ (نیشخندی زدم وگفتم:) چی بگی؟ بگی باور کن کاری پیش اومد یا مشکلی پیش اومد . مشکل یک روز دو روز نه یک سال. حالا هم عذر بدتر از گناه نیار که باورم نمیشه .......تو اصلا معنی دلتنگی رو می فهمی می دونی چشمم به پنجره اتاقت خشک شد و تو نیامدی می دانی انتظار یعنی چی؟ نه نمیدانی اگه میدانستی این کار رو با من نمیکردی حالا از سر راهم برو کنار از اینجا برو دیگه هم اسم منو نیار ( واشک هایم سرازیر شد از توی جیبش دستمالی رو در آورد و به طرفم دراز کرد اما من هنوز اون دستمال گلدوزی شده ای رو اولین بار بهم داده بود رو داشتم وقتی دستمال رو توی دستم دید خندیدو گفت:) عصبانیتت رو باور کنم یا این یادگاری نگه داشتنت رو ؟ می دانم بهت سخت گذشته باور کن توی این یک سال منم دنبال خوش گذرونی نبودم اگه بدونی چه بلاهایی سرم اومده اگه بدونی چقدر از درسم عقب افتادم نمیخوام غیبتم رو توجیح کنم نمیخوام دلیل و برهان بیارم اما به جون ستایش که از همه دنیا برام بیشتر ارزش داری مشکلی که پیش اومد خیلی سنگین بود ..... توی چشماش خیره شدم و گفتم:به جون خودت من دیگه اون ستایش نیستم که هر جور دلت خواست باهاش رفتار کنی ( بدون این که حرف دیگه ای بزنم از کنارش رد شدم اماهنوز چند قدم نرفته بوددم که به خودم گفتم الان یک سال داری دعا میکنی یک بار ببینیش حالا اون اینجاست برگشته مگه یک سال بیقرار دیدنش نبودی حالا چی شده چرا نمی ذاری حرف بزنه شاید حق داشته بهش یک بار دیگه فرصت بده ) همان جا ایستادم برگشتم طرفش و گفتم: آرش..... و دیگه حرفی نزدم توی چشماش خیره چقدر عمق نگاهش خسته وغمگین بود اما مثل دفعه اولی که بهش خیره شده بودم دلم لرزید و سرم وانداختم پایین. گفت: میشه بریم یک جایی که بتونیم راحت حرف بزنیم اینجا خوب نیست اگه کسی مارو با هم ببینه واسه هر دو مون بد میشه ماشینش رو بهم نشون داد حتی دلم برای ماشینش هم تنگ شده بود انگار خواب بود دوباره آرش پیشم بود همون یک سال دوری برام بس بود حالا می فهمیدم که بدون اون نمیتونم زندگی کنم حاضر بودم برای بدست آوردنش هر کاری بکنم از یک تلفن عمومی به مادرم زنگ زدم و برای دیر رفتنم بهونه آوردم با آرش رفتیم یک گوشه خلوت و اون برام اینطوری توضیح داد: درست ۱۷ شهریور پارسال بود و من داشتم آماده میشدم که برگردم تهران که اون اتفاق افتاد....................